زهره رزمی آذر
به گزارش تارا نیوز/ زهره رزمی آذر: عکاسی خبری در میدان جنگ، تنها فشردن یک دکمه شاتر نیست؛ روایتی است که تا عمق استخوان نفوذ میکند و زخمی ابدی بر روح عکاس بر جای میگذارد. آنسوی لنز، جایی که آوار و خون و آتش در هم میآمیزند، عکاسان به جای گلوله، دردهای بیپایان یک ملت را بر دوش میکشند.
کسانی که از میان خاکستر، حقیقت را بیرون میکشند اما خود در سکوت کابوسهایشان غرق میشوند. در کارگاه تخصصی انتقال تجربه عکاسان بحران در استان البرز،که به همت شهرداری کرج با حضور اساتید و عکاسان استانی برگزار شد، پای صحبت عکاسانی نشستیم که در میدان جنگ بودند و ناگفتههایی از جنس واقعیتهای عریان جنگ را بازگو کردند؛ روایتی از شاهدان عینی که نشان میدهد پشت هر فریم ثبتشده از تاریخ، چه بهای سنگینی از جنس جان و روان پرداخت شده است.
وقتی قلب عکاس در آتش میسوزد

به دعوت عارف فتحی، از عکاسان خبری و میدانی استان البرز، در کارگاه تخصصی انتقال تجربه جنگ ۴۰ روزه رمضان حضور یافتم تا روایتی از جنس واقعیتهای عریان جنگ بشنویم. این جلسه، فرصتی بود تا از دریچه چشمان شاهدان عینی، به روزهایی سفر کنیم که دشمن با موشکهایش، زندگیهای ساده و بیآلایش هموطنانمان را تکهتکه میکرد.
آنچه در این میان بیش از همه خودنمایی میکرد، تضاد میان تصویر عمومی از حرفه عکاسی خبری و واقعیت تلخِ پشتِ صحنه است؛ جایی که عکاس از یک نظارهگر ساده، به بخشی از میدان فاجعه تبدیل میشود.
بسیاری از مردم گمان میکنند حرفه عکاسی خبری، شغلی پر از تنوع و لذت است. اما در این نشست، وقتی پای صحبتهای همکارانم نشستم، فهمیدم چه بار سنگینی بر دوش این هنرمندان است. عارف در جریان حملات دشمن حتی تا یکقدمی شهادت در پل بی یک پیش رفت، از روزهایی گفت که ترس از خون و جنازه مانع از کارش میشد، اما رفتهرفته در بحرانها آبدیده شد.
او از مسیری گفت که بر خلاف میل باطنی و ترسهای اولیهاش از خون و صحنههای دلخراش، او را درست به قلب سهمگینترین بحرانها کشاند؛ از سانحه سقوط هواپیما گرفته تا جنگهای فرسایشی چهلروزه که در استان البرز رقم خورد…
فتحی با بغضی فروخورده از فاجعه انبار نفت کرج پرده برداشت؛ جایی که در میان زبانه کشیدن شعلههای سرکش آتش و نشت دود و گازهای شیمیایی خفقانآور، نفسها به شماره افتاده بود. ریههایش در آتش گازهای سمی میسوخت و تاری چشمانش دیدن را ناممکن میکرد، اما انگشتش روی دکمه شاتر دوربین قفل شده بود تا حقیقت قربانی فراموشی نشود.
وی از ویرانههایی سخن گفت که اتاقهای خواب کودکانش با عروسکهای خاکسترشده و نیمسوخته به قتلگاه بدل شده بود؛ تصاویری چنان عمیق و دردناک که تا سالها بعد، خواب و آرامش را از چشمانش ربود و او را ناگزیر کرد برای رهایی از بار سنگین این تروماها، به جلسات رواندرمانی و تراپیستها پناه ببرد و اما سخن بسیار بود گاها با کشیدن آهی از آن گذر می کرد گویا صحنه ها دوباره جلوی چشمانش تکرار می شدند.

عکس/عارف فتحی
سیزدهبدرِ خونین بر فراز B1
در ادامه این جلسه نادیا پرماه عکاس خبری خبرگزاری مهر در استان البرز زاویه دیگری از مواجهه رو در رو با مرگ را بازگو کرد؛ روزی که طبیعت بهاری به جهنمی از باروت تبدیل شد. همه چیز از ظهر روز سیزدهم فروردین آغاز شد. پروما در جهانشهر کرج مشغول عکاسی از جلوههای بهار بود که تماس ناگهانی همکارش، عارف فتحی، سکوت روز را شکست؛ خبری هولناک مبنی بر اصابت موشک به پل بی یک به او دادند..
هر دو عکاس بیدرنگ خود را به محل حادثه رساندند. فضا آکنده از بهت و سردرگمی بود؛ روز طبیعت بود و خانوادهها، کودکان، پاکبانان زحمتکش و مسافرانی که از جاده چالوس بازمیگشتند، در پیرامون پل حضور داشتند. حدود بیست دقیقه با آرامشی شکننده در فاصله پانزده متری پل عکاسی کردند، اما ناگهان غرش آسمان خبر از موج دوم حملات هوایی داد.
در لحظه انفجار اول، پرماه شوکه شده بود و با تمام توان فریاد میزد که اینجا بچههای کوچک هستند و اضطراب تمام جانش را فرا گرفته بود. در همان هنگامه پرآشوب، عارف فتحی با درک رسالت سنگینشان، او را به آرامش فراخواند و یادآور شد که نیروهای هلالاحمر در راه امدادند و وظیفه خطیر آنها در این دقایق، ثبت این قطعه از تاریخ است.

عکاس/عارف فتحی
در حالی که میان دو غریزه قدرتمندِ کمک به همنوعان و انجام رسالت حرفهای سرگردان بود، عکاسی زیر آتش ادامه یافت. هشت انفجار پیاپی زمین را لرزاند و هر بار حلقه آتش تنگتر میشد. در میان ترکشها و آوار، تکه بتنی بزرگی به زانوی راست پرماه برخورد کرد و درد شدیدی تا مغز استخوانش پیچید، به طوری که برداشتن هر گام برایش شکنجه بود. لحظاتی بعد، انفجار پنجم چنان در چند قدمی آنها رخ داد که هُرم سوزان آتش، صورتشان را گداخت.
ثبت آن انفجارها، همراهی گامبهگام با سایه مرگ بود. آدمهایی در کادر دوربین پرماه دیده میشدند که در یک فریم سرپا بودند و در فریم بعدی، تنها پس از چند ثانیه، دیگر وجود نداشتند یا بر خاک غلطیده بودند.
وحشتناکترین صحنه، مردی بود که دوشادوش عارف فتحی میدوید و لحظاتی بعد، ناباورانه در برابر چشمانشان هدف ترکش قرار گرفت و به شهادت رسید.
با وجود مصدومیت شدید پا، فتحی همکارش را به سختی به عقب کشید و خود را به اتومبیل رساندند. ریههایشان انباشته از دود و گاز خفهکننده بود و تنگی نفس امان فتحی را بریده بود، تا جایی که هنگام پیاده شدن برای کمکخواهی، پروما نیز از شدت ضعف و درد پا به زمین افتاد.
با وجود این جراحات، خود را به منزل یکی از همکاران رساندند و پشت سیستم نشستند تا تصاویر از میان غبار و درد پالایش و ارسال شود؛ جنگی واقعی در دو جبهه درون و برون، نبردی برای زنده ماندن و نبردی برای ثبت حقیقت تلخی که بر پل بی یک گذشت. تصاویری که در واقع آخرین ثانیههای تنفس انسانهایی بود که بهارشان هرگز رنگ فردا را ندید.

تلخترین تصویرِ یک مادرانگیِ ناتمام
پرماه از خاطرات جنگ در استانی مانند البرز که بارها آماج اصابتهای پیاپی قرار گرفت، گفت. ، اما جانسوزترین بخش این روایتها به مراسم تشییع اعضای خانواده پانزدهنفری تقیزاده اختصاص داشت؛ خانوادهای پرجمعیت که شش شهید خردسال را تقدیم وطن کرده بودند.
پرماه که رنج کودکان همواره شکنندهترین نقطه احساساتش بوده است، آن روز را غیرقابلتحملترین لحظه زندگی حرفهایاش توصیف کرد. اشک بیامان مانع دیدن ویزور دوربین میشد. قبرها به شکلی تکاندهنده با اسباببازیهای کودکان تزیین شده بودند تا مظلومیتشان در تاریخ فریاد زده شود.
در میانه سوگواری، نوبت به تدفین کوچکترین عضو خانواده رسید؛ دیان تقیزاده، طفلی که تنها یک سال و چند ماه از عمر کوتاهش سپری شده بود. روضهخوان از معصومیت و جسم تکیدهاش میخواند که ناگهان از میان ضجههای خانواده صدایی بلند شد و التماس کرد که آیا این خانم عکاس میتواند این طفل را پیش از خاکسپاری در آغوش بگیرد؟
دوربین پایین آمد و کالبد سرد و بیجان دیان در آغوش پرماه قرار گرفت. سرمای مرگبار تن طفلی معصوم، لرزهای ویرانگر بر اندام او انداخت؛ او کودک را غرق در اشک به سینه فشرد و ضجه زد.گویی سنگینی تمام ایران را بر دوش خود حس کرد و بر زمین زانو زد.
درست در همان ثانیهها، عارف فتحی عکسی تاریخی از این صحنه گرفت؛ تصویری که بعدها بازتابی گسترده یافت و وجدانهای بیدار را تکان داد. پرماه در آن لحظات تلخ مدام از خود میپرسید که به کدامین گناه این کودکان قربانی بیرحمی جنگ میشوند.
سنگینی آن پیکر کوچک برای همیشه بر قلب و روحش حک شد؛ لحظهای که مرز میان عکاس و یک زنِ داغدار محو شد و او تمام بار اندوه جنگ را در کالبد دیانه در آغوش کشید.

طوفان حوادث در کوران جنگ رمضان
این دو عکاس با مرور تجربه متراکم حضور میدانی در بحرانها، به ویژه جنگ رمضان در استان البرز، از ریتم شتابزده و فرسایندهای سخن گفتند که مجالی برای نفس کشیدن باقی نمیگذاشت. البرز به عنوان یکی از کانونهای اصلی اصابتها، هر روز آبستن حادثهای تلخ بود.
ریتم کار آنان توقفناپذیر بود؛ صبحگاهان در مراسم وداع و تشییع شهدای مظلوم حضور داشتند، ساعتی بعد در میان بهت و خشم تجمعات مردمی عکاسی میکردند و دقایقی پس از آن، در میان آوار مناطق مسکونی ویرانشده به دنبال نجات اسناد حقیقت بودند. در امتداد این روزهای ملتهب، پوشش تصویری رویدادهای سرنوشتساز و جانسوزی نظیر سوگ رهبر شهید و آیین بیعت با رهبر جدید نیز بار مضاعفی بر دوش آنان گذاشت.
در چنین کوران فشردهای، درنگ معنایی نداشت؛ آنها در خط مقدم ثبت لحظهها ایستادند تا هیچ برشی از این استقامت و مظلومیت در غبار تاریخ پنهان نماند.

یادبودی برای روحهای خستگیناپذیر عکاسان خبری
عارف فتحی، نادیا پرماه و تمامی عکاسان خبری بحران، راویان خاموشی هستند که از میان دود، آوار و باروت، سند مظلومیت انسانها را پیش روی تاریخ گشودند. آنان زخمهای عمیق روحی، کابوسهای مکرر و آسیبهای ماندگار جسمی را به جان خریدند اما حاضر نشدند حقیقت را رها کنند.
جامعه امروز و نسلهای فردا تا ابد وامدار انگشتان لرزان اما مصممی هستند که در دهشتناکترین لحظات تاریخ، لنز دوربین خود را به سمت حقیقت نشانه رفتند.
آنان برای ما شاهدان رنج ماندند تا فراموش نکنیم برای هر فریم از امنیت و ثبت این رنجهای بیپایان، چه جانهای عزیزی سوختند و چه روحهای بیپناهی برای همیشه آزرده ماندند.
https://taranews.ir/?p=29386

