زهره رزمی آذر
زهره رزمیآذر / به گزارش تارا نیوز، میخواهیم از زندگی زنی بگوییم که از جایی آغاز کرد که خیلیها تمام میشوند؛ زنی که وقتی همهچیز فرو ریخت و رنج، فقدان و تنهایی همزمان بر او آوار شد، نه به شانس پناه برد و نه به انکار، بلکه با توکل بر خدا ایستاد و دوباره زندگی را آغاز کرد.
او آموخته بود که بعضی شروعها از دل ویرانی میآیند و بعضی تولدها پس از درد اتفاق میافتند. باور داشت آنچه خدا میگیرد، بیحکمت نیست و آنچه میماند، اگر با صبر و اعتماد همراه شود، میتواند انسان را از نو بسازد.
این روایت، داستان زنی نیست که رنج نکشیده باشد، بلکه داستان زنی است که رنج را معنا کرد؛ زنی که با توکل، ایمان را از شعار به زندگی آورد و نشان داد با دستان خالی، اما با دلی سپرده به خدا، زندگی را دوباره شروع کرد.
عرفان تکیهگاهی فراتر از جسم بود
عطیه احمدی، مدرس حوزه عرفان اسلامی در دانشگاه آزاد کرج هستم ،تلاش میکنم پلی باشم میان روان انسان و معنای الهی زندگی؛ برای خودم، و برای هر کسی که در دل رنج، هنوز به معنا ایمان دارد.
آنچه مرا پس از حادثهای سهمگین سرپا نگه داشت، صرفاً قدرت جسم یا حمایت بیرونی نبود؛ بلکه آگاهی عمیقی بود که پیشتر از مسیر عرفان و سنت الهی به دست آورده بودم.
البته عرفان، از نگاه من، «دیدن زندگی فراتر از چارچوبهایی است که گاه درست و گاه نادرست به ما نشان دادهاند؛
پیش از تصادف، در مقطع کارشناسی ارشد در حوزه عرفان تحصیل کرده بودم و همین شناخت، به من نگاهی متفاوت به رنج، امتحان و معنای زندگی داده بود. وقتی حادثه رخ داد، میدانستم با یک «اتفاق تصادفی» روبهرو نیستم؛ بلکه با امتحانی الهی مواجهام؛ امتحانی که پاسخ آن نه تقلا و انکار، بلکه صبر، تسلیم و رضایت بود.
درک من از سنت خدا این بود که هرچه انسان در برابر موقعیتهای سخت بیشتر دستوپا بزند، بیشتر فرو میرود. من این مرحله را انکار نکردم؛ از همان ابتدا پذیرفتم که این اتفاق بخشی از مسیر من شده است و حالا باید رسالتم را در دل این رنج پیدا کنم.
اما این فقط یک حادثه نبود. در فاصلهای کوتاه، فقدانهای پیدرپی به سراغم آمد؛ آسیب شدید جسمی، از دست دادن فرزند، رها شدن از سوی همسر به شکلی فجیع، فشارهای سنگین روحی و سپس ورود ناخواسته به یک پرونده قضایی سنگین بهدلیل کلاهبرداری و سوءاستفاده از هویت من. حجم اتفاقات آنقدر زیاد بود که حتی فرصتی برای سوگواری یا رسیدگی به خودم نداشتم و فقط باید دوام میآوردم.
وقتی این طوفان آرامآرام فروکش کرد و به ثبات نسبی رسیدم، تازه مرحله سختتری آغاز شد؛ مرحله نگاهکردن به پشت سر، مرور آنچه گذشته بود و تصمیمگیری برای آیندهای که دیگر شبیه گذشته نبود.
ایستادن روی پای خود
در سیسالگی، باید انتخاب میکردم؛ ماندن در آسایشگاه و پذیرفتن یک زندگی وابسته، یا استقلال با تمام سختیها، تنهاییها و هزینههایش. مسیر استقلال را انتخاب کردم؛ مسیری بسیار پررنج، اما آگاهانه. در تمام این سالها مدام با خودم تکرار میکردم: عطیه، این امتحان خداست؛ پاسخ آن صبر و اعتماد است.
به خدا گفتم: «خدایا، اگر امتحان سختی از من گرفتهای، حتماً به توان من اعتماد داشتهای. من هم به حکمت، تدبیر، علم و قدرت تو اعتماد میکنم.» و هرچه این اعتماد عمیقتر شد، راهها یکییکی به رویم گشوده شد.
پس از یکیدو سال، وقتی خودم را واکاوی کردم، فهمیدم باید دوباره برخیزم. با وجود فاصلهای که افتاده بود، دوباره درس خواندم، در کنکور دکتری قبول شدم، از پایاننامه کارشناسی ارشد دفاع کردم و به مقطع دکتری دعوت شدم؛ آن هم پس از تصادف، در حالی که همهچیز را از صفر شروع کرده بودم. بهتنهایی خانه گرفتم، محیط زندگیام را مناسبسازی کردم، تدریس را آغاز کردم و وارد حوزه آموزش و مشاوره شدم.
کار من پرورش و آگاهیبخشی است
نه روانشناسی غرب، بلکه روانشناسی دین و عرفان اسلامی بود که مرا سرپا نگه داشت و امروز همان مسیر، ابزار کمک من به دیگران است. در کلاسهایم، رابطه من با دانشجویان صرفاً رابطه استاد و شاگردی نیست؛ یک رفاقت انسانی است.
در کلاسهایم، رابطه من با دانشجویان صرفاً استاد و شاگردی نبود؛ رفاقت انسانی بود.به من گفته میشد چرا سختگیری نمیکنی، چرا بچهها راحتاند؟
و پاسخ من همیشه این بود: «دانشجو امانت است؛ کار من پرورش و آگاهیبخشی است، نه کنترل.»
دیدم همین نگاه، آرامآرام تغییر ایجاد میکند؛ بیاجبار، بیتحمیل. امروز، چه دختران و چه پسران دانشجو، هنوز با من در ارتباطاند؛ و این برای من ارزشمندترین دستاورد است.
باور من این است که انسانها درست مانند سنگهای زیر زمیناند؛ سنگهایی که تحت فشار شدید، الماس میشوند.
سنگهای سطحی، هرچند سالم، ارزشی ندارند؛ اما آنکه رنج بیشتری میکشد، اگر آگاه باشد، درخشانتر میشود.
https://taranews.ir/?p=28212

